|
هفته نامه خبری، تحلیلی مثلث، ش 21، سوم دی 88/ سید جواد میرخلیلی
موضع سیاسی سید الشهدا(ع) در زمان معاویه در گفت و گو با حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید صمصمام الدین قوامی
اشاره: همزمانی ده سال از امامت امام حسین(ع) با حکومت معاویه و عدم قیام آن حضرت در این برهه، از مقاطع حساس حرکت ایشان است که تحلیل و بررسی آن به شناخت بهتر نهضت عاشورا و هدف از آن کمک خواهد کرد. شاید برای خیلی از محققان، این سؤال مطرح باشد که با توجه به عدم مشروعیت حکومت معاویه، برخورد امام حسین(ع) با معاویه چه توجیهی دارد و تفاوت این دوره با زمان یزید در چیست؟ این نوشتار که گفت و گویی با حجت الاسلام والسملین دکتر سید صمصام الدین قوامی، رئیس بنیاد فقهی مدیریت اسلامی و صاحب تألیفات متعدد است، در برگیرنده پاسخ به این سؤال است. ایشان البته نگاهی عمیق به این مسئله دارند و در تحلیل موضع سیاسی امام حسین(ع) در مقابل معاویه، بر این باورند که به سبب فضایی که با تزویرهای فرزند ابوسفیان در جامعه حاکم بود، قیام علیه او نه ممکن بود و نه به مصلحت، اما به هر حال، امام، موضع منفی خود در مقابل معاویه را در حرکتی ریشه ای از راه بیان حقانیت اهل بیت(ع)، تبیین فلسفه و اهداف حکومت اسلامی و مسئولیت خواص سامان بخشید.
*. اگر موافق باشید سؤال اول را با تحلیلی از وضعیت مقطع همزمانی امام حسین(ع) با معاویه بن ابو سفیان آغاز کنیم.
این مقطع، یکی از مقاطع حساس و تعیین کننده زندگی سیاسی امام حسین(ع) است که تحلیل این مقطع به شناخت حرکت حسینی کمک شایانی می کند و در حقیقت، ریشه های نهضت کربلا را تبیین می کند.
اگر اجازه بدهید اول به این مسئله بپردازیم که معاویه کیست تا بعد بتوانیم به درکی درست از تعامل و راهبردهایی که از این تعامل حاصل می شود بپردازیم.
معاويه فرزند ابوسفيان و هند مىباشد. او در زمان بعثت رسول خدا(ص) چهار ساله بوده است. پدر و مادرش صاحب نفوذ و نقش مؤثر در حجاز عموماً و مكه معظمه خصوصاً،بودهاند و در طبقه رهبرى جامعه خود قرار داشتند و صاحب منزلت و جاه بودهاند. وقتىرسول خدا(ص) مكه را فتح مىكند او بيست و پنج ساله بوده است، سنى كه قضايا را خوب مىفهميد و درك مىكرد وقتى پدر و مادرش تسليم مىشوند معاويه هم تبعيت مىكند - ومسلمان مىشود او در حالت مسلمانى به مدّت 2 سال در خدمت رسول خدا(ص) بود. آنحضرت از باب تأليف
قلوب به اين خانواده نيز توجه داشت و سوابق تعارض آنها با اسلام راناديده گرفته بود، لذا همان طورى كه به ابوسفيان مأموريت سياسى نظامى محوّل مىكرد ازمعاويه نيز به عنوان يكى از كاتبان خويش استفاده كرد. معاويه از همان آغاز هواى پادشاهى ورياست داشته است و حتى ابائى از اظهار آن نمىنمود.
اميرالمؤمنين(ع) طى نامهاى به ابن زياد، معاويه را شيطانى مىنامد كه از هر سو مىآيد وسفارش مىكند كه فريب معاويه را نخور. در جامعه معروف شده بود كه معاويه از على سياستمدارتر است و آن حضرت مجبور شد بگويد او از من سياستمدارتر نيست لكن اهل فريب و خدعه و فجور است.
*. سیاست معاویه در زمان امیرالمؤمنین چگونه بود؟
بى ترديد سختترين دوران براى معاويه، مقطع 5 ساله خلافت على(ع) بود. خلفاى سهگانه در طول 25 سال نه تنها مزاحم او نبودند بلكه او را تقويت كردند امّا اميرالمؤمنين بهمحض قدرت يافتن به مغيره بن شعبه كه به او سفارش كرده بود كه عمّال عثمان را عزل نكنمخصوصاً معاويه را باقى بدار، فرمود هرگز او را باقى نخواهم داشت و با او همكارىنخواهم كرد
و طبق نقل به آيه اى از قرآن تمسك كرد كه «ما كنت متخذ المضلّين عضداً»،من گمراه گران را يار خود انتخاب نخواهم كرد. و با اين ترتيب او را «مضلّ» خواند كه حاكى از مزور بودن او است.
*. دیدگاه حضرت علی راجع به معاویه چه بود؟
ایشان در نهج البلاغه جملات جالبی دارند که بنده در این جا به برخی از آنها اشاره می کنم. در یک جا حضرت می فرمایند: آگاه باشيد پس از من مردى با گلوى گشاد و شكمى بزرگ بر شما مسلّط خواهد شد. هر چه بيابد مىخورد و در پى آن است كه آنچه نداريد به دست آورد. او را بكشيد ولى هرگزنمىتوانيد او را به قتل برسانيد. آگاه باشيد او بزودى شما را به بيزارى و بدگويى به من وادارمىكند. بدگويى را در هنگام ظلم دشمن به شما اجازه مىدهم كه اين بر درجات و بلندى مقام من مىافزايد و موجب نجات شما است اما هرگز بيزارى و برائت از من مجوئيد كه من بر فطرت توحيد تولّد يافتهام و در ايمان و مهاجرت از همه شما پيش قدمتر بودهام.
در جای دیگری حضرت می فرمایند: گروه بسيارى از مردم را به هلاكت افكندى، با گمراهى و ضلالت خويش آنان را فريفتى و درامواج فتنه و فساد انداختى، همان فتنه و فسادى كه تاريكىهايش فرا گيراست و امواج شبهاتش همه آنها را در كام خود فرو برده و اين سبب شد كه آنها از حق باز گردند و به جاهليت و دوران گذشته رو آورند، به قهقرا برگشته و به حسب و نسب و تفاخرات قومى اعتماد كنند، جز گروهى از روشن ضميران و اهل بصيرت كه از اين راه بازگشته و پس از آنكه تو را شناختنداز تو جدا شدند از همكارى و معاونت تو به سوى خدا فرار كردند و اين به آن خاطر بود كه تو آنهارا به كارى صعب و پر مشقت (نبرد بر ضد حق) واداشتى و از راه راست منحرفشان ساختى، اىمعاويه در برابر كارهايت از خدا بترس و زمامت را از دست شيطان بگير كه دنيا از تو بريده وآخرت به تو نزديك است.
*. این وضعیت را در زمان امام حسن چگونه ارزیابی می فرمایید؟
معاويه كه توانست در مقابل امام على(ع) كه اقتدارش زبانزد بود مقاومت كند و زير بار بيعت نرود؛ همين سياست را در مقابل امام حسن(ع) هم ادامه داد. و در مدّت 6 ماه كه آنحضرت جانشين مشروع پدرش در امر خلافت مسلمين بود، با جنگ و گريز و فريب، نه تنهابيعت نكرد بلكه آن امام را وادار به صلح تحميلى نمود. امام حسن(ع) به علت قدرت معاويه و حمايت مردم شام از او و تجربه مقابله با حضرت على(ع) ابتداءً از باب اتمام حجت و ثبتدر تاريخ به معاويه نوشت يا بيعت كن يا آماده جنگ شو.
و حتى لشكر آراست ولى يك به يك به او خيانت كردند و حتى فرماندهان لشكرش هم توسط معاويه خريدارى مىشدند. لذامجبور به صلح شد و در پى جنگ تحميلى پدرش با معاويه خودش دچار صلح با او شد.
مفاد صلح نامه اجمالاً اين بود كه او به بنىهاشم تعرض نكند، براى آنها سهميه از بيتالمال قرار دهد و بعد از خود جانشين انتخاب نكند و كار حكومت را به مردم واگذارد واز سب و لعن على(ع) بپرهيزد. در اين صلح نامه نامى از امام حسين(ع) هم برده شد.
البته معاويه همين كه به قدرت رسيد و خود را خليفه مسلمين ناميد تمام مفاد صلح نامهرا انكار كرد و معروف است كه گفت من نيامدهام كه بگويم نماز بخوانيد يا روزه بگيريد منآمدهام و آمادهام كه بر شما حكومت كنم.
سرانجام معاويه در رجب سال 60 هجرى از دنيا رفت و امام حسين(ع) با ذكر اينكهطاغيه امت مرده است از آن ياد كرد و خدا را شكر نمود. معاويه هنگام مرگ 77 سال داشت.
و 40 سال آن را حكومت كرد و اگر مجموعه خلافت بنىاميه را 80 سال بدانيم،14 آن را معاويهتصاحب كرده است (با احتساب 20 سال خلافت(.
* ارتباط و یا وضعیتی که در زمان امام حسین(ع) در رابطه با معاویه بود را تحلیل می فرمایید؟
بنده کمی درباره امام حسین سخن می گویم و بعد به این وضعیت می پردازم.
امام حسين از دامان طيب و طاهرى مثل فاطمه(س) به دنيا مىآيد. پدر اواميرالمؤمنين(ع) برادر رسول خدا(ص) و وصى او است و برترى نسب او غير قابل انكار است.
او 7 سال از زمان رسول خدا(ص) را درك كرده است يعنى دوران طفوليت خود را؛رسول خدا(ص) او را فرزند خود مىدانست و جاى او بر شانهها و زانوى رسول خدا(ص)بود. در داستان مباهله و تطهير و هل اتى از جمله پنج تن آل بود. او در اين 7سال شاهدجنگهاى فراوان رسول خدا(ص) و پدرش و پرستارىهاى مادرش از آن دو بوده است. او با تمام وجود مىديد و مىشنيد كه اسلام جوان چگونه با خون و جان حفاظت مىشود و براى نشر آن چه فداكاريها مىشود.
او شاهد رحلت جانسوز جدش در سن 7سالگى است و بعد شاهد خانهنشينى پدر و 25 سال سكوت او است. او با سن كم خود خيلى شجاع و فهيم بود و به شكل مكرّر در تاريخ نقل شده كه كسانى كه بر منبر جدش صعود كرده بودند، مورد نكوهش قرار مىداد و امر به پايين آمدن مىكرد.
بعد از شهادت پدر شاهد بود كه چگونه تبليغات معاويه اثر داشت و على(ع) را بى نمازمعرفى مىكردند - و بعد از شهادت پدر در دوران 6 ماهه خلافت برادر با او بود و مأموم اوبود، و فاصله سنى اندك (9ماه) مانع از تبعيت و اطاعت كامل او نمىشد. وقتى صلح تحميلى طرح شد عدهاى از دلسوزان به او مىگفتند اگر تو قيام كنى با تو هستيم اما او مىگفت حسن(ع) امام من است. در موقع لعن على(ع) در منابر او را دعوت به شورش مىكردند باز به امامت حسن(ع) و لزوم اطاعت از او تأكيد مىفرمود، هر چند دفاع از شأن پدرمىفرمود.
او با اين كار فرهنگ امامت و اطاعت را مىآموخت و اين كه حجّت خدا در روى زمين يك نفر است ولو معصوم ديگرى هم چون خود او حضور دارد. در اين مقطع امام حسين در مقابل تمام تحريكات دلسوزان يا ساده دلان مقاومت مىكرد و در مقابل تمام كسانى كه برادرش را به علت پذيرش صلح مذمّت مىكردند مىايستاد و آنها را نصيحت و يا تحذير مىكرد.
البته از ارشاد و تنبيه گاه و بيگاه معاويه غفلت نمىكرد. بعد از شهادت برادر در داستاندفن جنازه مطهر آن حضرت، در كنار مضجع رسول خدا(ص) از خود تدبير و حكمت نشان داد و براى جلوگيرى از فتنه و تفرقه بقيع را ترجيح داد و به كليه كسانى كه مانع از اين كار شده بودند اعلام كرد كه علت اين نرمش فقط وصيت و احترام برادرش بوده است.
*. با شناختى كه از سيدالشهدا(ع) و معاويه به دست دادید، برخورد 10 ساله امام حسين(ع) در زمان امامت خودش با معاويه چه توجيهى دارد علىالخصوص كه بارها عدم مشروعيت حكومت او را آشكار و پنهان بيان كرده بود؟
یکی باید به عملکرد امام پرداخته شود که به افشاى سياستها و حكومت معاويه و اثبات عدم مشروعيت او در قول و عمل می پرداخت. ایشان در يك سخنرانى در مدينه خطاب به معاویه مىگويد:
همانا متوجه شديم كه تو چگونه پس از رسول خدا(ص) تلاش كردى تا براى به دست آوردن حكومت خودت را خوب جلوه دهى و از بيعت خود براى همگان صحبت كنى اما هرگز هرگز اىمعاويه، ما فريب نمىخوريم كه در صبحگاهان سياهى ذغال رسوا شد و نور خورشيد روشنائى چراغها را خيره كرد - سوگند به خدا تو پيش از اين نمىتوانى در رفتن در راه باطل و ستم به پيش بتازى و در تجاوز و ظلم به بندگان خدا زياده روى كنى...شما از همان اولين لحظههاى وفات رسول خدا(ص) به دشمنى و محاجّه روى آورديد و در امامت ما اهل بيت شك و ترديد روا داشتيد و در ايمان خود خلل ايجاد كرديد و تحولات سختى پديد آورديد و هر چه خواستيد كرديد تا آنكه اى معاويه با تلاش و كوشش ديگران حكومت به دست تو رسيد. پس در اين جا بايد عبرت گيرندهها عبرت گيرند.
گاهى به افشاى جنايات او مىپرداخت: هان اى معاويه، آيا تو آن كس نيستى كه حجر كندى را كُشتى؟ و مردم نمازگزار و پرهيزگار راكه ظلم و بدعت را نمىپسنديدند و در امر دين از سرزنش كسى نمىترسيدند تو با ظلم و ستمكشتى با اينكه سوگندهاى فراوان خوردى، عهد و پيمان استوار نمودى كه آنها را نمىكشى؛ بىآنكه در ملك تو فتنهاى پديد آورند يا دشمنى آغاز كنند. هان اى معاويه، آيا تو آن كس نيستىكه عمروبن حمق خزاعى صحابه رسول خدا(ص) را كشتى؟ آن صالح كه عبادت اندامش رافرسوده و پيكرش را لاغر كرد و رخسارش را زرد نمود از پس آنكه او را خط امان دادى و به عهد خداى محكم نمودى با آن ميثاق و پيمان كه اگر مرغى را عطا مىكردى از فراز كوههاى بلند به نزد تو مىآمد آن گاه بر خداى جرئت كردى و عهد خداى را كوچك شمردى و بى جرم و جنايت او را كشتى.
مسئله بعدی، عدم اطاعت امام بود. ایشان گاهى با مصادره اموال معاويه و برخى مواقع با امتناع عدم اطاعت خود را بروز مىدادكه ناشى از عدم بيعت بود.
مورد بعدی اثبات حقانیت پدرش و اهل بیت بود. آن حضرت در سخنرانى معروف منى كه نسبتاً بلند هم هست، به محورهاى عمدهاى تأكيد مىورزد و در آن حقانيت خود و پدرش و اهل بيت را اثبات مىكند مىفرمايد:
آنچه را اين مرد سركش (معاويه) بر ما و شيعيان روا داشته مىنگريد و شاهديد، اينكمىخواهم مطلبى را از شما بپرسم،اگر راست گفتم تصديقم كنيد و اگر دروغ گفتم تكذيب منمائيد. سخنانم را بشنويد و حرفهايم را بنويسيد آن گاه به شهرها و قبيلههاى خودتان بازگرديد، آنچه در حق ما مىدانيد به دوستان صميمى و افراد مورد اطمينان خودتان بگوييد. من اعلان خطر مىكنم از اينكه اين مطلب كهنه شده و از هم بپاشد و حق از بين برود. البته خداوند نورش را گسترش خواهد داد گرچه كافران آن را نپسندند.
مورد بعدی بیان مسئله خواص و نقش آنها در جامعه است. در خلال يك سخنرانى مىفرمايد: شما اى بزرگان كه درعلم و دانش پرآوازهايد و در خير و نيكى زبانزد ديگرانيد و در نصيحت وپند دادن شهرت داريد و به خاطر خدا در دل مردم عظمت و شكوه داريد كه افراد نيرومند شمارا به حساب مىآورند و ناتوانان شما را گرامى و محترم مىشمارند، آيا اين همه احترام و كرنشبراى آن نيست تا شما به احياء حقوق خداوند قيام كنيد؟ ليكن شما در بيشتر موارد از اداء حقالهى كوتاهى كرديد و حقوق ائمه را سبك شمرديد. شما مىبينيد كه پيمانهاى الهى در همشكسته مىشود ولى هيچ دم نمىزنيد و به هراس نمىافتيد در حالى كه براى در هم شكست نبعضى از پيمانهاى پدرانتان ناله سر مىدهيد. شكسته شدن پيمانهاى رسول خدا(ص) را ناديده مىگيريد. شما مصيبتبارترين مردم هستيد زيرا از مسئوليتها عالمانه و آگاهانه دست كشيديد و علت همه گرفتاريها آن است كه زمان امور و اجراى احكام كه در رعايت حلال و حرام خدا امين هستيد، اگر بر رنجها و آزارها شكيبائى داشتيد اجراء امور دين خدا به دست شما مىافتاد. لكن شما ستمگران را در مقام و منزلت خود جايگزين ساختيد و امور دين خدارا بر دست آنان سپرديد و آنان به اشتباه عمل مىكنند و در شهوات خود عمل مىكنند و به شما مسلّط شدند... در هر شهرى گويندهاى دارند كه بر فراز منبر سخن و با صداى بلند سخنمىگويد....در شگفتم و چرا در شگفت نباشم كه زمين را مردى حيله گر و مكار و فردى تيرهروز تصرف كرده است(معاويه)
* اگر موافق باشید به این سؤال بپردازیم که دلایل عدم قیام امام علیه معاویه چه بود؟ اين سؤالى اساسى است كه با وجود آن همه شجاعت و صراحت و توجه مردم به حضرت(ع) و علم به عدم صلاحيت معاويه و نقض عهدهاى او و عدم پاىبندى وى به مفاد صلح نامه و اهانت به على(ع)، چرا حركتى عليه او انجام نداد. در حالىكه مردم آمادگى داشتند مكرّر به او مراجعه مىكردند و درخواست قيام داشتند. وقتى خود مشروعيت الهى دارد و مردم هم تقاضا دارند چرا نبايد كار را تمام كند؟
دو علت براى عدم قيام از سوى امام ذكر شده است: عدم امكان قيام و عدم صلاحيت قيام (عدم مصلحت). اين سؤال آن گاه تقويت مىشود كه متوجه شويم كه امام حسين(ع) پس از مرگ معاويه در منزل (بيضه) و نزديكى كوفه و در مواجهه با لشكر كوفيان و حرّ ضمن سخنانى فرمود: اى مردم همانا رسول خدا(ص) فرمود: كسى كه پادشاه ستمگرى را بنگرد كه ستم مىكند و حرام خدا را حلال مىشمارد و عهد و پيمان خدا را مىشكند و با سنّت رسول خدا(ص)مخالفت مىكند و در ميان بندگان خدا با فساد و ستمكارى عمل مىكند اگر با عمل يا با سخنى بر ضد آن پادشاه قيام نكند سزاوار است بر خداوند كه او را با آن پادشاه ستمكار محشور كند.مردم آگاه باشيد اين مردم و بنىاميه اطاعت شيطان را به جان خريدند و اطاعت خدا را رها كردند و فساد را آشكار و حدود الهى را ترك و بيتالمال را غارت و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمردند، و مىدانيد كه من از ديگران سزاوارترم.
خطبه فوق هر چند در زمان يزيد است ولى فسادهاى شمرده شده به بنىاميه ربط دادهشده است كه مصداق اول و روشن آن معاويه است و قيام عليه او واجب بوده است چرا كه تهديد دال بر وجوب است. وقتى كسانيكه قيام نمىكنند به عذاب وعده داده شدند يعنى قيام واجب است. پس چرا در زمان معاويه قيام نفرمود؟
ما پاسخ را در دو نكته مهمّ امام كه عدم امكان و عدم مصلحت است جستجو مىكنيم: 1. عدم مصلحت و صلاحیت قیام؛ در جاى خود اثبات شده كه احكام الهى دائر مدار مفاسد و مصالح است. اگر انجام فعلمصلحت تامه داشته باشد واجب خواهد بود. مثل اقامه نماز كه ناهى از فحشاء و منكر است و باعث تقرّب انسانهاى متقى است و اگر مفسده تامه داشته باشد حرام است مانند شرب خمركه در آن عداوت و كينه نهفته است و اگر مفسده آن بر مصلحت بچربد مكروه است و ترك آناز فعل آن بهتر است و اگر مصلحت آن بر مفسده بچربد استحباب دارد و فعل آن از ترك آنبهتر است و اگر مفسده و مصلحت آن مساوى باشند مباح خواهد بود. يعنى فعل و ترك آنمساوى خواهد بود. با حفظ مقدمه فوق اگر «قيام بر ضد معاويه» را يك فعل بدانيم، زمانىوجوب پيدا مىكند كه مصلحت تامه داشته باشد، در حالى كه امام در پاسخ امثال سليمان صُرر خزاعى فرمود اين كار فاقد مصلحت است. در حقيقت امام وجوب قيام را نفى كرد وحتى استحباب و جواز آن را هم نفى فرمود چرا كه ظاهر كلام ايشان اين است كه هيچ مصلحتى وجود ندارد يا لا اقل مصلحت آن مرجوح و مغلوب است در مقابل مفسدت آنحال بايد كاوش كرد كه چرا مصلحت وجود نداشت؟ براى پاسخ به اين سؤال لازم است بهمقدمات طولانى بحث مخصوصاً خصوصيات و ويژگيهاى معاويه كه بر شمرده شد توجهشود. و اين نكته هم قابل توجه است كه تشخيص مصلحت و مفسده توسط امام حسين(ع)قطعى است ولى تحليل آن به عنوان درس و عبرت مناسب است. خون مردم ريخته مىشود و نتيجهاى هم گرفته نمىشود. و خون مردم محترم است وحفظ جان آنها لازم مىباشد علت بى نتيجگى خونريزى، سابقه معاويه است در برخورد باخلفاى سه گانه و امام على(ع) و امام حسين(ع). او توانسته بود سه خليفه را تحت تأثير قراردهد و امام على(ع) را وادار به پذيرش حكميت كند و با او بيعت نكند و به شكل عاصى وخود مختار در شام حكومت كند و نه تنها به او تعرّض نشود بلكه تعرّض هم داشته باشد. ويارانى را گرد هم جمع كند كه به فرمايش اميرالمؤمنين به شكل داوطلب گردنهاى خود را لب شمشيرها قرار دهند و بر باطل اجتماع كنند و راضى بود ياران خود و معاويه را مبادلهكند و پس از آن هم، تبليغات او به گونهاى به كار افتاد كه نام على(ع) را سياه جلوه دادبگونهاى كه بعضى درخواست تعويض نام خود را از على به نام ديگر كنند! و اشاره شد كهبعضى تحت تأثير حسين بن على به او مىگفتند چه اشكال دارد كه با تو خوب باشيم ولىاميرالمؤمنين را دشمن بداريم! حتى قبر على هم تا مدتها مخفى بود. به هر حال حسين شاهدبود كه در درگيرى و رويارويى سياست الهى اميرالمؤمنين و سياست شيطانى و ماكياوليستىمعاويه، پدرش مجبور شد حكميت را بپذيرد. و نيز شاهد بود كه برادرش امام حسن(ع)چگونه به صلح تحميلى تن داد كه اشاره شد و تكرار نمىكنيم. آيا صلح تحميلى و جنگتحميلى و حكميت تحميلى و تلخ، تجربه گرانى براى حسين بن على(ع) نبود كه اگر او همبخواهد درگير شود، گرفتار زور و زر و تزوير معاويه شود و اين مثلت شوم مثل چنگال وچنگك آرمانها را به اسارت بكشد. بنابراين آن سابقه و تجربه مانع از قيام شد. يك قيام بىنتيجه كه پيام هم نداشته باشد و ماشين تبليغاتى و موتور رسانهاى معاويه باقدرت تحريف همه نتائج را به نفع خود و بنىاميه مصادره كند، اين قيام حاوى و حامل مصلحت نيست معاويه با نام اسلام به فتوحاتى هم دست يافته بود و باعث توسعه سرزمين اسلام شدهبود. در سال 43 رضج و غير آن از بلاد سجستان فتح شد، هم چنين منطقه دان از برقه و كور ازبلاد سودان و در سال 45 قيقان را فتح كرد و در سال 50 قوهستان را با زور فتح كرد.
علىرغم اينكه به نيت توسعهطلبى و قدرت مندى و همراه بعضى مفاسد اخلاقى و شنيع كه هنگام فتحها واقع مىشد كمك به اسلام است و ضايعات آن در مقابل آثار مثبت آن قابلاغماض و جبران است. در نتيجه قيام عليه چنين كسى كه مردم او را به عنوان اميرالمؤمنينمىشناسند و مفاسدى كه امام حسين براى يزيد بر شمرد در وى به شكل آشكار ديده نمىشد، قيام مسلحانه عليه وى خالى از مصلحت مىشود يا مصلحت آن مرجوح مىباشد چرا كه ممكن است به وحدت و اقتدار موجود لطمه بخورد. لذا با وجود غصب و عدم مشروعيت در حكومت معاويه، اين خدمات هر چند با نيت غير صحيح، قيام را مفسدهآميزجلوه مىدهد برپائى امنيت نسبى و آرامش و ثبات ظاهرى توسط معاويه هم از جمله عواملى بود كه ممكن بود با قيام بر ضدّ او مخدوش شود و افراد ظاهربين را بدبين نمايد. اين امنيت زمانى تأييد مىشود كه بدانيم كنترل او بر اوضاع به گونهاى بود كه در آن سرزمين پهناور اسلامىهيچ گونه شورش و ناآرامى قابل توجهى عليه رژيم او ثبت نشده است. معاويه به شعائر دينى در ظاهر اهميت مىداد؛ چند بار به حج رفت، امامت جمعه مىكرد و مسجد بزرگى ساخت و نام رسول خدا(ص) را به احترام مىبرد. و به حسين بنعلى(ع) هم در ظاهر احترام مىگذاشت. لذا در نگاه جامعه بهويژه شاميان اسلام نمائى او بر اسلام ستيزى او مىچربيد. ما دربحثهاى مقدماتى به نمونههايى از اسلام زدائى او اشاره كرديم ولى در مقابل عوامفريبىواسلام نمائى او اندك و براى بسيارىقابل تحمّل بود. در چنين فضايى، به نظرمىرسد قيام حضرت(ع) قيامى بى حاصل يا كم حاصل و خواه ناخواه خالى از مصلحت تامه يا راجحه بود. يكى از پاسخهاى حسين بن على(ع) به طرفداران قيام، حفاظت از صلح امام حسن(ع) و احترام به آن عهد و پيمان بود كه اين صلح هر چند براى امام(ع) از جام زهر تلختر بود، و اشارهاى تلويحى به اين تلخى داشتند ولى لازمالرعايه بود. امام الگوى مسلمين است و بايددر پاىبندى به عهود و عقود از همه جلوتر باشد. اين امر در قضاوت افکار عمومی و وجدان جمعى جامعه نقش روشن دارد چرا كه در مقايسه خود آگاه يا ناخودآگاه حق را به سمتى مىرانند كه مراعات كننده ميثاق و عهد است. وقتى اين قضاوت در جان مردم نهادينه شد هرچند از خوف يا طمع آن را ابراز نكنند يا حتى از آن غفلت داشته باشند ولى در موقع مناسب بايك تلنگر و تبليغ اثر بخشى خود را خواهد داشت و اين امرى مدبرانه و حكيمانه است.
سلطهاى كه معاويه بر مردم داشت يكى ديگر از عواملى است كه قيام را خالى ازمصلحت ملزمه مىكند.
وجود يك رژيم مسلّط و مقتدر كه در عرض يك مدّت طولانى ريشه گرفته و از لحاظتشكيلاتى و نظامى و سلطه نمره بالائى داشت به گونهاى كه مغزهاى مكارى مثل عمروعاصو زياد بنابيه و مغيرة بن شعبه همه در خدمت اين رژيم بودند. تكان دادن اين رژيم كارى است كه به تعبير امام(ع) ممكن نيست و اين جواب دوّمى بود كه امام به سليمان صرر دادند كه قيام، هم ممكن نيست و هم مصلحت ندارد.
در نتيجه عوامل فوق با وجود نبود مصلحت ملزمه قيام وجوب يا رجحان ندارد، و با وجود عدمِ امكان تكليف ساقط است (به فرض مصلحت ملزمه) چرا كه خداوند هر كس را مطابق وسع و قدرت او مكلف مىكند.
نقل قول این متن | تعداد مشاهده :161 | چاپ
|