|
هفته نامه خبری، تحلیلی مثلث، ش 21، سوم دی 1388 / سیدجوادمیرخلیلی
اشاره: از جمله مسائل مهم در نهضت حسینی، جریان های اجتماعی معاصر قیام آن حضرت و نقش آنها در آن قیام است. این جریان ها را می توان به سه دسته عمده تقسیم کرد: امویان و طرفداران آنها که از همان آغاز در مقابل امام موضع گیری کردند، طیف قابل توجهی که به طرفداری و حمایت از آن حضرت برخاستند و طیف وسیع و گسترده تر از دو جریان قبلی که به شکلی در این رابطه بی تفاوت باقی ماندند. در این نوشتار که متکفل بحث از جریان های اجتماعی معاصر قیام امام حسین(ع) است، به نقش آنها در شکل گیری و استمرار قیام ایشان پرداخته و موضع گیری آن حضرت را در مقابل این جریان ها بررسی می کنیم. محور بحث نیز افراد شاخصی هستند که به نحوی در جامعه معاصر قیام آن حضرت نفوذ داشتند و در حد خویش از بزرگان جامعه اسلامی محسوب شده، مردم به عمل و رفتار آنها توجه داشته و موضع گیری آنها در اراده توده مردم مؤثر بوده است. بدین منظور، به سراغ حجت الاسلام والمسلمین دکتر محمدعلی رستمیان، عضو هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب قم و مدیر گروه ادیان غیر ابراهیمی این دانشگاه رفتیم تا این بحث را از نگاه تخصصی تری دنبال کنیم. لازم به ذکر است که از ایشان تاکنون کتاب ها و مقالات متعددی به چاپ رسیده است. با هم این گفت و گو را می خوانیم.
*. اگر موافق باشید به عنوان اولین سؤال می خواهیم بدانیم که آن حضرت با چه پشتوانهاى قيام خويش را آغاز نمود. آيا چون زمينههاى مردمى براى براندازى حكومت يزيد را مهيا مىديد، يعنى شمار بسيارى از مردم از او دعوت كرده بودند يا اطمينان داشت كه اينگونه مىشود، از بيعت با يزيد امتناع نمود يا اينكه علتى ديگر به اين مسأله دامن زد؟
شواهد تاريخى حكايت از اين دارد كه هيچ جريان مردمى در شروع نهضت حسينى نقش نداشت. به عبارت ديگر قيام آن حضرت، نه با دعوت گروهى از مردم براى براندازى حكومت يزيد يا پاسدارى از ارزشهاى اسلامى آغاز شد و نه آن حضرت به اميد حمايت توده عظيمى از مردم براى رسيدن به يكى از مقصودهاى فوق از بيعت با يزيد امتناع كرد و در برابرحكومت او قرار گرفت. بلكه مخالفت او با حكومت يزيد برخاسته از دين و مخالفت با شكل حكومتى بود كه در عالم اسلام پديدار شده بود. البته اين مخالفت نه به زمان شروع خلافت يزيد در سال شصت هجرى اختصاص داشت؛ زيرا قبل از آن در زمان معاويه نيز آن حضرت به حكومت معاويه و جانشينى يزيد اعتراض كرده بود و نه حتى به آن حضرت اختصاص داشت؛ زيرا پدر و برادرش نيز با اين امر مواجه بودند و با آن مبارزه كردند. مخالفت آنحضرت با حكومت شكلگرفته در جامعه اسلامى از دو جهت در سخنان ايشان مطرح است: 1. حكومت به اهلبيت اختصاص داشته و
ديگران در اين رابطه حقى ندارند؛ 2. اين حكومت آنچنان فاسد است كه براى نابودى آن هر اقدامى را بايد انجام داد. اولين موضع رسمى آن حضرت در مورد قيام خويش كه در آن اين دو بعد مطرح گرديده است، سخنى است كه در مجلس يزيد بن عقبه بعد از رسيدن نامه يزيد و اصرار او براى بيعت از آن حضرت يا كشته شدن ايراد كرده است:
«اى امير، همانا ما اهلبيت نبوت و جايگاه رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان هستيم.خداوند با ما آغاز و با ما پايان داده است و يزيد مردى فاسق و مشروبخوار و كشنده انسانهاى بىگناه است و علناً مرتكب فسق و فجور مىشود و مانند من با او بيعت نمىكند. بلكه ما و شما بايد صبر كنيم و منتظر بمانيم تا ببينيم چه كسى سزاوار خلافت است .»
آن حضرت در ابتدا و انتهاى كلام بر اختصاص حكومت به اهلبيت پيامبر(ص) تاكيدكرده است؛ در ابتداى كلام با توصيف مقام والا و جايگاه آنها در اسلام و ارتباط آنها با خداوند و در انتها با تصريح بر اينكه آنها براى خلافت صلاحيت دارند و نه يزيد و امثال يزيد و تمام مردم بايد با آنها بيعت كنند. در ميان اين سخن بعد ديگري از مخالفت آن حضرت با حكومت يزيد مطرح است كه در آن ضمن برشمردن شمهاى از خصال زشت او بر عدم صلاحيت او براى خلافت و عدم بيعت آن حضرت با چنين شخصى تاكيد شده است.
ليكن شايد مهمترين مورد، وصيتنامه امام (ع) است كه در آن تمام ماهيت قيام حسينى معرفى شده است. آن حضرت در اين وصيتنامه بعد از شهادت به توحيد و رسالت پيامبراكرم (ص) درباره قيام خويش مىفرمايد:
«من نه براى خوشگذرانى و رسيدن به مطامع دنيوى قيام كردهام و نه به قصد ايجاد فساد و ظلم در حق مردم. مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره جد و پدرم علىابنابىطالب(ع) رفتار كنم. هر كس با شناخت حق مرا بپذيرد خداوند به حق سزاوارتراست و هر كس حق مرا رد كند صبر مىكنم تا خداوند به حق بين من و اين قوم حكم نمايد و او بهترين حكم كنندگان است.»
امام حسين(ع) در وصيتنامه خويش ضمن ردّ هرگونه لذتطلبى و رسيدن به آمال دنيوى صرف از قيام خويش، ماهيت الهى و دينى آن يعنى اصلاح امت پيامبر(ص) از طريق امر به معروف و نهى از منكر و عمل به راه و روش جد و پدرش را آشكار مىكند. آن حضرت در اين سخن عمل خويش را به كارى كه پيامبر اكرم(ص) انجام داد، تشبيه مىكند.
اين سخنان حضرت حكايت از اين دارد كه قيام وى به هيچ وجه متكى بر دعوت مردم يا يارى آنها نبوده است و از اين لحاظ ماهيتى صرفاً الهى داشته نه مردمى. علاوه بر اينكه هيچ شاهد تاريخى وجود ندارد كه قبل از رسيدن حضرت به مكه از سوى مردم دعوتى براى وى رسيده باشد و اصولاً تعجيلى كه يزيد براى بيعت گرفتن از آن حضرت قبل از پخش خبرمردن معاويه انجام داد، چنين امرى را ناممكن نمود. پس مردم، نه توده مردم ونه خواص، در شروع قيام نقشى نداشتند و نهضت با اراده خود حضرت و با پشتوانهاى الهى و عمل به انجام وظيفه آغاز گرديد.
*. موضع خواص در رابطه با قیام امام حسین(ع) را چگونه ارزیابی می فرمایید؟
شروع نهضت سيدالشهدا (ع) كه با امتناع از بيعت با يزيد و تصميم به خروج از مدينه همراه بود، واكنش بزرگان مهاجر و انصار را برانگيخت. آنها با توجه به احاديثى كه از پيامبراكرم(ص) در مورد شهادت حضرت شنيده بودند و با توجه به وضعيت جامعه اسلامى در آن زمان، او را از قيام عليه حكومت يزيد برحذر مىداشتند. ابنعباس، محمد حنفيه، عبداللهبنعمر، عبدالله جعفر و عبدالله مطيع را مىتوان از جمله اين افراد برشمرد كه هريك به نحوى سعى در جلوگيرى از قيام حضرت داشتند.
اولين ملاقات امام حسين(ع) بعد از وارد شدن به مكه با ابنعباس و ابنعمر بوده است. در اين ملاقات ابنعباس ضمن برشمردن وضعيت زمان كه مردم تابع پول و ثروت هستند و نقل احاديثى كه در آن به شهادت حضرت تاكيد شده است، از امام مىخواهد كه به نحوى با يزيد صلح كند و از ريخته شدن خون خود كه به هلاكت امت مىانجامد جلوگيرى كند. اما امام با گرفتن اعتراف از او كه بيعت با يزيد را پيامبر اكرم (ص) منع كرده است بر يك مسئله اساسى در مورد خويش تاكيد مىكند كه او فرزند دختر رسولخدا (ص) است. ابنعباس ضمن تاييد اين سخن كه در اين زمان هيچ كس به جز آن حضرت چنين مرتبهاى را ندارد همين امر را ملازم با اين مىداند كه اطاعت از آن حضرت مثل نماز و زكات كه يكى بدون ديگرى پذيرفته نمىشود، واجب است.
بعد از اينكه ابنعباس اين امر را اظهار مىدارد و آيات كفر و نفاق را در مورد مردمى كه دست خويش را به خون فرزند دختر رسول خدا(ص) بيالايند مىخواند، امام از او طلب يارى مىكند و ابنعباس آنچنان خويش را مطيع امام نشان مىدهد كه هيچ كس شك نمىكند كه او تا آخرين لحظات و تا آخرين قطره خون همراه امام است.
اما در اين لحظه عبدالله بن عمر وارد صحنه مىشود و او را از گفتن چنين كلماتى برحذر مىدارد و خود نيز به نحوى سعى مىكند كه امام را به بيعت با يزيد يا حداقل، كنارهگيرى از جامعه و گوشهنشينى وادارد. اما با يك سؤال از طرف امام حسين (ع) همانند ابنعباس غافلگير مىشود. امام از او سؤال مىكند در مورد كار من چه فكرى مىكنى؟! آيا مىانديشى كه من به راه خطا رفتهام؟! اگر چنين مىانديشى موضوعرابراى من بيان نما كه من از راهنمايى تو تبعيت مىكنم. عبدالله بن عمر در پاسخ اينسؤال هرگونه خطا و اشتباه را از فرزند دختر رسول خدا(ص) دور مىداند و اورا از جهت طهارت و پاكى براى خلافت صالح مىشمارد، اما باز هم حرف خويش را تكرارمىكند و از امام مىخواهد تا گوشهنشينى اختيار كند تا كشته نشود. امام ضمن رد اين سخن، تصميم يزيد و يزيديان را بيعت يا كشته شدن او مىداند. آنگاه از عبدالله بن عمر تقاضاى كمك مىكند و متذكر مىشود كه اگر پدرش عمر بن خطاب زنده بود حتماً او را يارى مىكرد
اين طولانىترين مكالمهاى است كه امام حسين (ع) با مخالفان قيام خويش داشته است و افراد ديگر نيز چيزى افزون بر اين بيان نكردهاند و همه يا به آن حضرت سفارش مىكردهاند كه با يزيد بيعت كند يا گوشهگيرى نمايد و يا به نحوى جان خويش را نجات دهد. تنها عبدالله بن زبير هنگام آگاهى از تصميم امام براى رفتن به كوفه حضرت را تشويق كرد كه به كوفه برود، زيرا در آنجا ياران فراوانى دارد و علت اين امر همانطور كه امام نيز تذكر دادند واضح است. زيرا او مىخواست به گونهاى راه را براى رهبرى خويش هموار نمايد.
در گفتگوى امام حسين(ع)، ابنعباس و ابنعمر دو مطلب تناقضآميز وجود دارد كه هم حاكى از روحيات خواص در زمان حضرت و هم بيانگر يكى از اهداف قيام حضرت است. اولين مطلب تاكيد امام(ع) بر رهبرى خويش در مورد امت پيامبر اكرم (ص) و اعتراف آنها به اين امر است. تاكيد امام(ع) بر اين امر را در بحث قبل اشاره كرديم و آنچه در اينجا مهم است اعتراف خواص به اين امر است. ابنعباس اطاعت از حسين(ع) را مثل خواندن نماز و اداى زكات واجب مىداند به گونهاى كه اين واجبات از هم قابل تفكيك نيستند. ابنعمر نيز با اعتراف به خطا نكردن امام(ع) و صلاحيت او براى خلافت به اين امراعتراف كرده است.
مطلب دوم تبعيت نكردن آنان از امام است. با وجود اعتراف آنان به رهبرى امام و صحيح بودن راه و روش او، طبيعى است كه آنان بايد از امام تبعيت و او را يارى مىكردند. اين اعتراف حتى بالاتر از اين اقتضاء داشت كه آنان از نصيحت امام نيزدست بر داشته و از عمل او تبعيت و در كنار او در راه حق حركت مىكردند. اما نه تنها چنين امرى اتفاق نيفتاد بلكه خود مانعى بر سر راه امام حسين (ع) بودند به صورتى كه آن حضرت مجبور بود سيل انتقادات خواص در مورد قيام خويش را به نحوى پاسخ بگويد. اين انتقادات آنگاه به اوج رسيد كه همه از تصميم امام (ع) براى رفتن به كوفه در پاسخ به دعوت بزرگان اين شهر آگاه گرديدند. ابنعباس در اين زمان نيز به حضور امام مىشتابد و با توصيف اوضاع كوفه و خيانتهايى كه آنها به اميرالمؤمنين(ع) و امام حسن(ع) كردند و اين امر از خصلتهاى آنها است، از امام مىخواهد كه از تصميم خويش باز گردد و در مكه بماند. عبداللهبنعمر، محمدبنحنفيه، عبدالله جعفر و ديگران نيز برخورد مشابهى با اين تصميم داشتند. گفتگوى امام حسين(ع) با ابنعباس و عبداللهبنعمر و ديگر خواص آن روز نشاندهنده اين است كه در صورت همراهى با قيام آن حضرت، آنها مىتوانستند نقش مهمى در اين قيام ايفا نمايند.
حضرت در صحبت با اين دو نفر نه تنها از آنها اعتراف مبنى بر درست بودن اقدام خويش مىگيرد كه خود از جنبه نظرى تاييد قيام و همراهى آنها با او محسوب مىشود بلكه آنها را دعوت مىكند تا او را در اين قيام يارى كنند. دعوت امام از ابنعباس به صورتى لطيف و با به شهادت گرفتن خداوند بر سخن ابنعباس در مورد مقام و جايگاه او انجام پذيرفت كه ابنعباس متوجه اين امر گرديد و اعلام آمادگى كرد در راه حضرت كشته شود ليكن بعداً در اين زمينه اقدامى نكرد
اما آن حضرت از عبداللهبنعمر صريحاً خواست كه او را همراهى كند و به او تذكر داد كه اگر پدرش زنده بود حتماً او رايارى مىكرد. اين درخواست بيانگر اين مطلب است كه اگر خواص درخواست وى، او را اجابت مىكردند و با اين كار جايگاه امام را براى ساير مردم بيان مىنمودند، مردم با آگاهى از اين امر برگرد حضرت جمع مىشدند. به عبارت ديگر آنچه را از لحاظ نظرى بر آن صحّه گذاشته بودند در عمل نيز نشان مىدادند، امام را در رسيدن به يكى از اهداف قيام خويش كه تبيين جايگاه اهلبيت(ع) در جامعه اسلامى و اختصاص خلافت به آنحضرت بود به نحو شايستهاى يارى مىكردند.
خواص در اين امر تا آن حد مهم و تاثيرگذار بودهاند كه امام حسين (ع) بعد از نااميدى از همراهى آنها با قيام، از هر يك حداقل كارى را كه مىتوانستند در اين رابطه انجام دهند و با روحيات آنها نيز سازگار بود، طلب نمود. امام (ع) در اين زمينه از عبدالله بن عمرسه چيز را درخواست مىكند. اول اينكه او را بعد از هر نماز دعا كند. دوم با يزيد و يزيديان همنشينى و همراهى نكند. سوم اين كه به تعجيل، به بيعت با يزيد نشتابد و لااقل اين اندازه صبر كند تا نتيجه كار امام با آنها برايش روشن شود.
حضرت از ابنعباس نيز مىخواهد كه ارتباط دائمى خويش را با او حفظ كند و خبرهاى مدينه را به وى برساند. اين امر پيشتر در مورد محمد حنفيه نيز انجام پذيرفت. وقتى حضرت مىخواست از مدينه خارج شود و به مكه بيايد و محمد حنفيه به هر دليل از اين امرسر باز مىزند، امام از او مىخواهد براى او خبرگيرى كند و اخبار حكومت بنىاميه را به او برساند.
*. خواص بصره در چه وضعیتی بودند؟
نامه امام حسين(ع) به بزرگان و خواص در بصره، اقدامى ديگر در اين زمينه است. افرادى همچون مالك بن مسمع بكرى، احنف بن قيس، منذر بن جارود، مسعود بن عمر و ديگران مخاطب اين نامه هستند. اين نامه با اشاراتى به وقايع خلافت بعداز رحلت رسول خدا(ص) و اختصاص خلافت به اهل بيت آغاز مىشود، آنگاه امام(ع) ضمن تبيين وضعيت جامعه اسلامى و ماهيت حكومت يزيد در يك جمله كوتاه آنها را به اطاعت از خود فرامىخواند تا بدين طريق به راه راست هدايت شوند: من با فرستاده خويش اين نامه را براى شما فرستادم و شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش (ص) دعوت مىكنم. همانا سنت ا زبين رفته است و بدعتها ريشه گرفته است. اگر سخن مرا بشنويد و از من اطاعت كنيد شما را به راه راست هدايتمىكنم
اين نامه علاوه بر اينكه تصميم امام حسين(ع) بر پيوند قيام خويش به توده مردم را آشكارمىكند، از نقش بزرگان در جامعه آن روز اسلامى پرده برمىدارد. هر چند بيشتر مخاطبان اين نامه پاسخ مناسبى به درخواست حضرت ندادند و هيچ يك موفق به كمك و يارى او نشدند، اما يك نمونه از افرادى كه به درخواست حضرت پاسخ مثبت داد و اقوام تابع خويش را در اين راه بسيج نمود، نشانگر اين است كه اگر خواص جامعه به درخواست سيدالشهدا (ع) پاسخ مثبت داده بودند کمک وسيعي به قيام ميکردند.
يزيدبنمسعود، بنى حنظله، بنىتميم و بنىسع را جمع نمود و با معرفى مقام امامحسين(ع)و جايگاه او در ميان امت و اينكه او حجت خدا بر مردم است، آنها را بر اطاعت از حضرت ترغيب نمود. مردم نيز در اين زمينه آمادگى خويش را براى اطاعت و فداكارى در راه امام اعلام كردند. هر چند كه اين فرد نيز آنچنان در كار خويش جدّى نبود و هنوز در حال آماده شدن براىپيوستن به امام بود كه خبر شهادت حضرت را دريافت كرد. ولى همين مقدار تلاش او در رابطه با بسيج مردم نشان مىدهد كه اگر خواص در جامعه آن روز به دعوت امامحسين(ع) پاسخ مثبت مىدادند و در اين راه جدى و ثابتقدم بودند نه تنها زمينههاى پيروزى امام و رسيدن به هدف را فراهم مىكردند بلكه يزيد و يزيديان در اقليت قرار مىگرفتند. البته دعوت براى يارى از سوى امام حسين(ع) منحصر به خواص نيست و حضرت هنگام خروج از مكه به سوى عراق در خطبهاى از تمام كسانى كه حاضر به يارى وى بودند دعوت كرد تا او را همراهى كنند.
دعوت امام حسين(ع) از افراد مختلف براى همراهى با قيام او در طول مسير به سوى كوفه نيز ادامه مىيابد و حضرت از افرادى همچون زهيربن قين، عبيداللهبنحر جعفى و انس بنحارث كاهلى دعوت مىكند كه بعضى او را همراهى و بعضى از اين كار امتناع مىكنند. حتى تا آخرين لحظات عمر و حتى بعد از شهادت تمام يارانش باز هم از طلب نصرت و يارى دست برنمىدارد و افرادى همچون حر بن يزيد رياحى در آخرين لحظات به وى ملحق و در راه او شهيد مىشوند.
*. در اينجا دو سؤال مطرح مىشود: اول اينكه هدف آن حضرت از اين دعوتها چه بود با اينكه مشاهده مىكنيم امام در مواردى همراهان خود را براى ترك او، آزاد گذارد و پيمان خويش را از آنها برمىدارد؟ سؤال دوم اين است كه چه مانعى بر سر راه بزرگان جامعه اسلامى بود كه از پذيرش دعوت اما سرباز زدند؟
پاسخ به اين دو سؤال كاملاً با هم مرتبط است و پاسخ به سؤال ديگرى را فراهم مىكند كه چرا آن حضرت به سوى كوفه حركت كرد.
اعتراضات و پذيرفته نشدن دعوت امام حسين(ع) از سوى خواص و مردم علتهاى متفاوتى دارد. ليكن شايد بتوان گفت محور تمام اين علتها خالى بودن اين افراد از روحيه تعبد در مورد احكام شرعى بود. نكتهاى كه امام بارها بر آن تاكيد كردند و اصولاً يكى ازاهداف قيام وى زنده كردن اين روحيه در جامعه اسلامى بوده است.
كسانى كه به نحوى امام را از مقابله با حكومت يزيد و رفتن به كوفه برحذر مىداشتند، به اين مطلب علم داشتند كه شرايط اجتماعى كوفه به هيچ وجه براى قيام امام مساعد نبود ومردم كوفه كسانى نبودند كه امام با تكيه بر آنها بتواند به هدف خويش برسد. بلكه آنها مردمى بودند كه در شرايط حساس به مخالفت با حضرت برمىخاستند همانطور كه با پدر وبرادرش اينگونه رفتار كردند. از طرف ديگر آنها اخبارى در خصوص شهادت امام شنيده بودند و عاقبت قيام وى را شهادت مىدانستند و از اين رو سعى در منصرف كردن امام از اين امر داشتند.
اين دو امر به ظاهر كاملاً معقول هستند و حضرت نيز هيچ گاه آنها را رد ننمود. امام نظرعبد الله بن عمر كه او را از كوفه برحذر مىدارد و مردم آن را بنده درهم و دينار مىداند، را برخاسته از فكر و انديشه دانست و خود اين خبر را نيز بيان كرد كه اهل كوفه به او نامه نوشتهاند ولى او را خواهند كشت
در مواردى نيز با توبيخ نصيحت كنندگان اين نكته را متذكر گرديد كه منشأ علوم در دست ما است و جبرئيل به خانه ما وارد و خارج مىگرديد. با اين وجود آيا آنها به اوضاع و احوال جامعه و عاقبت كار من آگاهند و من از آن ناآگاهم.
*. اما چرا امام حسين(ع) به اين درخواستها با اينكه منطقى به نظر مىرسيد پاسخ نداد و به عبارت ديگر چرا امام به علم خويش به عاقبت رفتن به سوى كوفه عمل ننمود؟
صرف نظر از شرايط خاص وى كه او را مجبور به خروج از مدينه و مكه كرده بود و در بعضى از پاسخهاى حضرت به اصرار براى ماندن در مكه يا مدينه بيان شده است، بعضى از اين پاسخها به مطلب مهم ديگرى نيز كه از اهداف قيام امام محسوب مىشود، اشاره دارد. امام (ع) در مقابل اين نصيحتها در مواردى خود را از طرف رسول خدا( ص) مكلف مىداند كه از مكه خارج شده وبه عراق رود. وقتى عبدالله بن جعفر به امام نامه مىنويسد و از او مىخواهد تا از مكه بيرون نرود زيرا چنين كارى به كشته شدن او و اهل بيتش مىانجامد، امام(ع) در پاسخ به او خواب خويش و فرمان رسول خدا(ص) را بيان مىكند و مىگويد من بايد بروم چه اين رفتن به ضرر من باشد يا به نفع من. در بعضى موارد نيز امام(ع) بدون ذكر علت صرفاً خود را ملزم به رفتن به عراق مىداند. در موارد ديگر امام به قضاء و قدر استشهاد مىكند كه هر آنچه بايد اتفاق بيافتد مىافتد وآنچه نبايد بشود اتفاق نمىافتد.
اين سه جواب امام(ع) در پاسخ كسانى كه او را از خارج شدن از مكه منع مىكردند، همه در يك راستا قابل بررسى است. امام بر اساس فرمان الهى به قيام اقدام كرده است و در اين راستا موظف است فرمان خداوند و رسولش را تبعيت كند و از نصيحتكنندگان نيز مىخواهد كه آنها نيز همچون وى به فرامين الهى متعبد باشند و با تمسك به بهانههاى مختلف از تكليف الهى شانه خالى نكنند. او به آنها ياد مىدهد كه هنگام انجام فرمان الهى انسان نبايد به دنبال منافع و خير و شر خويش باشد، بلكه بايد به فرمان خداوند عمل كند؛ كارى كه خود حضرت در مقابل فرمان خداوند و رسولش به آن ملتزم بود و آن را بر مصلحت انديشى براى خودش مقدم داشت. خطبه امام حسين(ع) هنگام ترك مكه كه قسمتهايى از آن را ذكر كرديم نيز درس جامعى از تعبد و فرمانبرى به مردم مخصوصاً بزرگان مهاجر و انصار مىدهد. امام اولاً از آنها مىخواهد همچون او رضاى خداوند را بر هر چيزى مقدم دارند و در اين راه باشند؛ ثانياً اين امر را با خويشتن به عنوان امام مفترضالطاعة پيوند مىزند كه اگر مىخواهيد براستى در راه خداوند قدم برداريد بايد تابع ما باشيد.
به هر حال اين خطبه هشدار به كسانى محسوب مىشود كه با انگيزههاى مختلف مىخواستند حضرت را از تصميم خويش منصرف كنند كه اين كارشان با تسليم و رضايت به اوامر الهى سازگار نيست و آنها بايد همچون اهلبيت به مقدرات خداوند راضى، و تسليم فرمان او باشند و همينطور به آنها آگاهى مىبخشد كه اگر امام حسين(ع) به استدلالهاى به ظاهر منطقى آنها گوش نمىدهد از اين جهت نيست كه آنها شرايط و اوضاع و احوال جامعه را بهتر از او مىشناسند، بلكه از اين جهت است كه او تابع فرامين الهى است و آنها نيز بايد همينگونه باشند و از طرف ديگر آنها بايد تابع اهل بيت باشند.
اگر آنها به جاى تلاش براى جلوگيرى از قيام امام به مبارزه با قدرت فاسد حاكم كه خود نيز به ناحق و فاسد بودن آن اعتراف داشتند و در اين رابطه وظيفهاى الهى بر عهده داشتند، اقدام مىكردند و حضرت را در اين رابطه يارى مىكردند، شايد به هردو هدف خويش يعنى نابودى حكومت يزيد و محفوظ ماندن جان امام دست مىيافتند. زيرا اگر آنها از امام تبعيت مىكردند بسيارى از مردم عادى نيز كه نظارهگر حركت امام بودند به اين قيام مىپيوستند.
تاكيد امام حسين(ع) بر عنصر تعبد در پيروى از خويش كه همان اطاعت خداوند است، بعد از خروج از مكه نيز به صورت لطيفى استمرار مىيابد. همانطور كه امام در همين خطبه به نهايت كار خويش كه شهادت است، تصريح كرده، در طول مسير نيزبارها اين امر را تكرار كرده است تا تنها افرادى در اردوى حسينى باقى بمانند كه به اميد مال و جاه و منفعت دنيوى با او همراه نشدهاند و تنها به صرف حمايت و همراهى او اقدام به اين كار كردهاند.
از طرف ديگر امام حداقل دو مرتبه به طور صريح به تمام كسانى كه همراه او بودند اجازه داد كه بروند و گفت نزد وى عهد وپيمانى ندارند. اولين مرتبه بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبدالل هبن يقطر در منزل زباله بود كه امام اين خبر را به اطلاع همراهانش رساند و توضيح داد كه شيعيان و پيروان او در كوفه ديگر او را يارى نمىكنند. پس هركس مىخواهد برود برود كه از نظر من او عهد و پيمانى با من ندارد.
در اين زمان بود كه عده بسيارى از افراد همراه امام او را رها كردند و رفتند. مرتبه دوم شب عاشورا است كه حضرت براى آخرين مرتبه خبر شهادت خود را به اطلاع يارانش رساند و از آنها خواست كه اگر مىخواهند، بروند زيرا دشمن تنها با او كار دارد و بعد از شهادت او به دنبال كسى ديگرى نخواهد رفت. ولى حتى يك نفر از ياران باقى مانده حضرت از او جدا نشد و همه با اعلام وفادارى تا آخرين قطره خون از آن حضرت حمايت كردند.
سخن امام(ع) در هر دو مورد كه به همراهان خويش اجازه رفتن مىدهد مشتمل بر يك نكته ظريف است كه با آن مىخواهد به همراهان خويش و به تمام مردم در تمام زمانها اين درس را بدهد كه حركت او يك قيام الهى است و شركت كنندگان در اين قيام بايد تابع اوامر خداوند باشند و از امام خويش نيز در همين راستا اطاعت كنند، نه به خاطر علقههاى قبيلهاى، شخصى و غيره. البته امام در اين سخن به هيچ وجه تكليف و وظيفه الهى آنها در مورد يارى كردن او براى اقامه حق را نفى نمىكند و همچنين به هيچ وجه وظيفه شرعى آنها در تبعيت از امامى كه از طرف خداوند براى رهبرى و هدايت جامعه قيام كرده است را از دوش آنها برنمىدارد. اين سخن و اجازه امام در حقيقت امتحانى پيش از موعد است تا افراد ناخالص را كه به انگيزههاى غيردينى راهى مبارزه شدهاند از افراد خالص جدا كند. زيرا همراهى اين افراد ناخالص نه تنها براى امام و اسلام سودى نداشت كه در مواقعى احتمال ضرر نيز وجود داشت و اينجاست كه عنصر تعبد در قيام حسينى كاملاً خود را واضح مىكند و روشن مىشود كه چرا بسيارى از خواص كه جايگاه دينى و اجتماعى والاى آن حضرت را مىشناختند و بر به حق بودن او و ناحق بودن دشمن اعتراف داشتند از همراهى او باز ماندند.
*. این نکته روشن شد که چرا امامحسين(ع) در مواردى به همراهان خويش اجازه ترك آنحضرت و رها كردن نهضت را داد. اما اين سؤال هنوز باقى است كه چرا امام اين مقدار تاكيد بر همراهى خواص و مرد در قيام خويش را داشت به صورتى كه از هرگونه همكارى آنها در اين زمينه هر چند كمك چندانى به وى نيز نمىنمود، استقبال مىكرد؟
پاسخ اين سؤال در اين نكته نهفته است كه امام سعى بليغ داشت كه اعتراض او به حكومت يزيد به صورت شورش بر ضد حكومت براى به دستگيرى آن در نيايد. هر چند امام در گفتار اين مطلب را بارها بيان كرد كه او براى حمايت از دين و مردم و احياء سنتها و از بين بردن بدعتها قيام كرده است، اما مواظب بود كه سيره عملى او نيز همين امر را حكايت و بيان كند. از اين جهت است كه اين پيشنهاد را كه هنگام خارج شدن از مدينه از بيراهه به مكه برود، نپذيرفت، بر خلاف عبدالله بن زبير كه اينگونه از مدينه به مكه رفت. اين اقدام نشان مىدهد كه امام نمىخواهد به هيچ وجه پيوند مردمى خويش را قطع و از راهى حركت كند كه راه عمومى نيست.
امام حسين(ع) هر چند همان طور كه قبلاً بيان كرديم قيام خود را بر مبناى وظيفه دينى خود شخصاً آغاز نمود و هيچ عامل مردمى در آن دخالت نداشت، ولى براى پرهيز از نسبت شورش به حضرت كه دشمن سعى بليغ در آن داشت، تلاش مىكرد تا قيام خويش را به اراده مردم مسلمان پيوند زند كه در اين صورت خاموش كردن اين نهضت حتى با شهادت وى نيز امرى بسيار دشوار مىشد. از اين جهت امام هر فرصتى را براى دعوت خواص و مردم براى همراهى قيام خويش غنيمت مىشمرد. الحاق يك فرد شاخص به قيام حتى اگر قبيله او نيز اين چنين عمل نمىكردند، وزنه سنگينى براى مردمى شدن قيام امام محسوب مىشد كه دشمن را در موضعى منفعلانه قرار مىداد.
البته سيدالشهدا(ع) همواره اصول مسلّم نهضت خويش را تكرار مىكرد و به هيچ وجه از اين اصول براى پيوستن افراد دست برنمىداشت. از جمله مواردى كه امام با تاكيد بر اصل اختصاص خلافت به اهل بيت به دعوت مردم براى پيوستن به قيام خويش اقدام نمود، زمانى است كه در محاصره لشكريان حرّ قرار گرفت. امام بعد از خواندن نماز در خطبهاى ضمن معرفى خويش كه فرزند دختر رسول خدا است و خلافت به آنها اختصاص دارد، از آنها مىخواهد كه به جاى تبعيت از غاصبان خلافت كه در حق مردم ظلم و ستم روا مىدارند حق را براى اهلش قرار دهند تا رضايت خداوند را به دست آورند.
دعوت امام به سوى خويش حتى در هنگامى كه شعلههاى جنگ زبانه مىكشيد نيزاستمرار يافت و تعدادى از افراد صالح و از جمله حر بن يزيد رياحى سرانجام دعوت او را پذيرفتند و به او پيوستند و اين امر ضربه محكمى بر پيكر دشمن و خنثى كننده تبليغات آنها بود. امّا پيوند نهضت حسينى با مردم تنها به زمان امام اختصاص نداشت. بلكه نداى طلب يارى را كه وى در آخرين لحظات عمر شريفش بيان داشت شامل تمام كسانى مىشود كه بعد از او آمدهاند تا ندايش را بشنوند و به يارى حسين(ع) در رسيدن به هدفش بشتابند و همين دعوت عمومى در طول تاريخ بسيارى از افراد را بر آن داشت تا به يارى امام بشتابند و همين امر حكومتهاى ستمگر بسيارى را سرنگون كرد. از اولين گروههايى كه به اين ندا پاسخ گفتند مىتوان گروه توابين مردم كوفه را نام برد كه با پى بردن به اشتباه بزرگى كه در يارى نكردن آن حضرت مرتكب شده بودند، جان خويش را در راه اهداف امام فدا كردند.
بدين ترتيب امام حسين(ع) از طريق پذيرش دعوت كوفيان براى حمايت از او به صورتى كه در راستاى اهداف نهضت امام قرار داشت يعنى پذيرش اين واقعيت كه خلافت در جامعه اسلامى در زمان معصومين (ع) به آنها اختصاص دارد و مردم بايد از آنها تبعيت كنند، نهضت خويش را با تودههاى مردم پيوند زد و اسنادى در تاريخ ارائه نمود كه اين نهضت تا چه حد در ميان مردم جاى دارد و تا چه حد پايگاه يزيد و يزيديان در جامعه سست است. سيدالشهدا(ع) تا آخرين لحظات عمر در موارد مختلف با اين اسناد يعنى نامههاى كوفيان عليه آنها احتجاج مىكرد و در حقيقت اين اسناد را به تاريخ عرضه مىنمود تا جاودان باقى بماند و نشان دهد كه دشمن هر چند توانسته است به زور سرنيزه مردم را تابع خويش گرداند ولى در قلوب مردم جايى ندارد. امام همچنين با دعوت افراد مختلف به يارى خويش و دعوت عمومى از تمام كسانى كه سخن وى را بشنوند، قيام خويش را به قلوب تمام آزادگانى كه بعد از او مىآيند پيوند زد تا خون او كه خون خداست در قلوب مؤمنان همواره بجوشد و هيچگاه به سردى نگرايد: ان لقتل الحسين حرارة فى قلوب المؤمنين لاتبرد ابدا.
*. چرا امام حسين(ع) علىرغم هشدارهاى افراد مختلف و علم خويش به روحيات كوفيان و عهدشكنى آنها دعوت آنها را پذيرفت و قيام خويش عليه حكومت يزيد را به سوى كوفه جهت دهى كرد؟
اولين عنصر كه قيام امام را به اين سو كشاند، ارتباط قيام با مردم و به عبارت ديگر مردمى شدن آن است. تودههاى مردم در كوفه به رهبرى بزرگان همچون سليمان بن صرد خزاعى، شبث بن ربعى، حجار بن ابحر، هانى بن عروه و ديگران به آن حضرت اظهار اطاعت كردند و هدف خويش را همان هدف امام ذكر كردند. يعنى آنها هم به مخالفت با حكومت يزيد كه حكومت فاسد است پرداختند و به همراهى با امام اقدام نمودند. اين امر در حقيقت هدف امام حسين(ع) در مردمى كردن قيام خويش را تأمين مىنمود، بنابراين امام با رعايت جانب احتياط دعوت مردم كوفه را پذيرفت. به عبارت ديگر تنها مردم كوفه در جهت تأمين اين هدف وى اقدام جدى به عمل آوردند و ديگران به هيچ وجه اقدام جدى نكردند. اگر مردم مدينه يا مكه يا بصره اينچنين اقدامى كرده بودند، آن حضرت گزينه بديلى براى رسيدن به هدف خويش در اختيار داشت و در اين صورت براى حرف نصيحت كنندگان جايى باقى مىماند. اما زمانى كه امام جايگزينى براى انتخاب ندارد اين نصيحتها جايى ندارد و از اينجهت است كه امام به آنها وقعى ننهاد.
جهت ديگرى كه در دعوت مردم كوفه وجود داشت و با اهداف اصلى قيام امام حسين(ع) هماهنگ بود، نحوه دعوت آنها از امام بود. آنها به عنوان شيعه و پيرو آن حضرت به او نامه نوشتند. به عبارت ديگر آنها رهبرى دينى امام يعنى اختصاص خلافت به اهلبيت را پذيرفته بودند و اين امر مهمى براى نهضت حسينى محسوب مىشد. سليمان بن صرد در سخنرانى خويش براى تشويق مردم كوفه به حمايت از آن حضرت مىگويد:
انّ حُسيناً قد تقبّض على القوم بيعته و قد خرج الى مكة و انتم شيعته و شيعة ابيه؛ همانا حسين از بيعت با اين قوم امتناع كرده است و به مكه آمده است و شما پيرو او و پدرشهستيد.
نقل قول این متن | تعداد مشاهده :144 | چاپ
|