|
یادش به خیر، روزهایی که هنوز س ایه گرم و پرمهر پدر، بالای سرمان بود. چه زود گذشت روزهای با هم بودنمان. اکنون حدود شش سال است که صدای گرم و مهربانش را نشنیده ایم. آخرین باری که او را دیدیم، روز جمعه ساعت 15، در ایام محرم و روز 29 اسفند 1382 بود که دیگر آن صورت زیبا و دوست داشتنی و مهربانش را که همه از او به نیکی تعریف می کردند، ندیدیم. یعنی همان روزی که در امامزاده ای در نزدیکی اردکان ایستادیم و نماز ظهرمان را خواندیم و به سوی یزد حرکت کردیم و آن صحنه تصادف.... اکنون روزها و شب هایی گذاشتند و ما در تمام زندگی، جای او را خالی دیدیم و نبودش را بیش از پیش احساس کردیم. وقتی سر سفره می نشینی و جای خالی او را می بینی و یا صدای گرمش را دیگر نمی شنوی، چنان حالت بغض به تو دست می دهد که خوش حال می شوی که دنیای دیگری هم هست و بالاخره تو می توانی یک بار دیگر در آن جا او را ببینی.
او چنان مهربان و باعاطفه بود که برایش به هیچ وجه شأن و رتبه افراد تفاوتی نداشت؛ به گونه ای که هر هفته باید صله رحم می کرد. وقتی ایام عید هم که می شد می گفت برویم اول به خانه یتمیان فامیل سر بزنیم، اینهاست که نور قبرمان در آخرت می شود. اینهاست که چراغ قبرمان را روشن می کند. اصلاً این گونه نبود که کسی که مال و منال یا مقامش بالاست برایش اهمیت داشته باشد؛ چون همیشه می گفت تا می توانید خودتان را از این کارها دور بدارید و به علم و درس خود بپردازید و برای دین خدا تبلیغ کنید که پست های دنیا ارزش ندارند. اگر مال پست های دنیوی را ببینید که هزار آه و نفرین مردم پشتش است و از بیت المال است و اگر شهرت را در نظر داشته باشید خیلی زود تمام می شود و می رود و شما می مانید و بار گناه و مسئولیتی که نتوانسته اید آن گونه که باید انجام دهید. چرا که خدا اگر از حق خودش بگذرد و گناهان شما را نادیده بگیرد اما از بدی که در حق مردم کردید و یا ناتوانی در انجام کاری برای آنها؛ هرگز از شما نمی گذرد و سر پل صراط باید جوابگو باشید.
او همیشه به ما یاد می داد با مردم مهربان باشیم و دلسوز و اول به دیگران سلام کنیم. پدرم سختی های زیادی در زندگی اش کشید که آرزویمان بود این روزها می بود و ما عصای دستش می بودیم اما اجل امانش نداد و خیلی زود از بر ما رفت و ما ماندیم و هزار حسرت و غصه.
یادم می آید زمانی یکی از اقوام دورمان از دنیا رفته بود به من گفت بابا! برای این جمعی که اینجا هستند، روضه حضرت رقیه(س) را بخوان که خیلی دوست دارم و من وقتی داشتم می
خواندم یادم می آید چنان گریه می کرد که سر و صورتش خیس شده بود. او هر چند به دلیل مشکلات مالی که در زندگی داشتیم هرگز نتوانست به هیچ زیارتی جز مشهد مقدس برود، اما وقتی از دنیا رفت خواب هایی که می دیدیم نشان از شادی وصف ناپذیرش بود و این که می گفت من الان همه این اماکن زیارتی را رفته ام و وقتی ما خواب هایمان را با واسطه ای به رهبر عزیزمان مقام معظم رهبری تعریف می کردیم خیلی با اشتیاق می شنیدند و گفته بودند که به بچه ها بگویید خوابهایشان را بنویسند. و ....
او رفت، و ما هر وقت محرم می شود چون در این ماه از دنیا رفت و جلوی چشم خودمان در صحنه تصادفی وحشتناک، که ماشینی از عقب به ما زد، جان خود را از دست داد، هر وقت یادی از کربلا و بچه های امام حسین(ع) می شود بیشتر اشک می ریزیم؛ چون کمی حس بچه های امام حسین(ع) را احساس کرده ایم و تجربه کرده ایم که رقیه امام حسین(ع) وقتی خواب بابا را در خرابه شام دید، چه حالتی داشت و آن لحظه است که احساس می کنی داری خفه می شوی و هر چه زودتر آرزوی مرگت را از خدا می کنی. وقتی گاهی بابا به خوابمان می آید و خیلی زود می خواهد برود انگار دوباره تمام غم های عالم بر سرت خراب می شود.
گاه وقتی از درب خانه داخل می شوم و به اتاق می رسم می گویم کاش زمان بر می گشت و وقتی وارد می شدم می دیدم پدرم نشسته و با آن صورت مهربان و دوست داشتنی اش تا ما را می دید می گفت بابا خسته نباشی! خیلی خوشحالم که درس می خوانید، حاضرم تمام زندگی ام را بدهم و همه سختی ها و مشکلات را تحمل کنم و از صبح زود تا نیمه شب کار کنم تا شما درس بخوانید.
او برای گذران زندگی ما که تعدادمان زیاد بود مجبور بود علاوه بر کارش، گاهی مسافرکشی هم بکند و وقتی از درد کمر شب ها به خود می پیچید، آرزوی مرگ می کردم و این که ای کاش می توانستم درسم را رها کنم و به او کمک کنم، اما او نمی گذاشت که درس مان را فدای هیچ چیز دیگری کنیم.
یاد تاسوعا و عاشورای سال 82 در تهران بخیر که وقتی برای سینه زنی در دسته ای در خیابان 17 شهریور و میدان امام حسین(ع) تهران رفتم، پدرم به من زنگ زد که بابا کجایی و وقتی آمدم نزدیکی های میدان شهدا دیدم او هم در صف سینه زنان امام حسین(ع) در خیابان پیروزی اشک می ریزد و من هنوز آن صحنه در یادم است.
خدایا به آبروی سیدالشهدا(ع) و قلب شکسته رقیه سه ساله و مصائب عمه مان حضرت زینب(س)، اساعه روحش را شاد و با شهدای کربلا همنشین و قرینش بدار و از خوان باصفای آقا اباعبدالله الحسین(ع) مهمانش بگردان.
برای شادی روح همه شهدا، امام شهدا، اموات و علی الخصوص سید محمدعلی میرخلیلی و تعجیل در فرج امام زمان(عج) الفاتحه مع الصلوات.
نقل قول این متن | تعداد مشاهده :216 | چاپ
|